۰

همه‌چیات

رسا

مهر ۱۴, ۱۳۹۸ در ۲۳:۵۹ توسط

کبوتر حرم-خاطرات خدمت افتخاری در حرم امام‌رضا علیه‌السلام-رسا

نیمروزی گرم، در کفشداری سیزده ایستاده بودم به خدمت. زائری میان‌سال ازم سؤالی پرسید. داشتم جواب می‌دادم که نگاهش رفت به‌سمت نام‌نوشتۀ روی لباسم.

ـ شما اهل مِهنه‌اید؟ همان مهنۀ مَه‌وِلات؟

ـ بله.

ـ کسی به اسم «رسا» می‌شناسید در مهنه؟

ـ بله. داییِ پدرم هستند. پسرشان هم شهید شده.

ـ من هم‌رزم شهید محمدرضا رسا هستم. خدا رحمتش کند. خیلی پسر خوبی بود.

ـ خدا بر درجاتشان بیفزاید. من هم آن روزها بچه بودم. کمی ازشان یادم می‌آید.

ـ من برای مراسمش مهنه هم آمدم. پدرشان را هم دیدم. هنوز در قید حیات‌اند؟

ـ بله. پدر و مادرشان هر دو.

ـ سلام من را به‌شان برسانید.

ـ چَشم. حتماً. مشرف می‌شوید، التماس دعا.

رو به ضریح ایستادم و ازطرف شهید رسا سلامی دادم. در دلم گفتم: «همۀ شهیدان رسایند. می‌رسند. می‌رسند به محضر یار.»

پی‌نوشت:

از این خاطره، چندی می‌گذرد؛ اما مجالی نشد که سلام هم‌رزم شهید را به پدر شهید برسانم. دیروز در مهنه، پدر در کنار پسر آرمید.

Print Friendly, PDF & Email

برچسب‌ها, , , , , , , , , , , , ,

پاسخ دهید